X
تبلیغات
رایتل





♠TEKKENIX♠

 

اینم از قسمت پنجم

بدوووووووو برو ادامه که داستان جای حساسیه

 سرم داشت گیج میرفت...کم مونده بود خودمم بیفتم پایین


یه حال داغونی داشتم

به زور خومو رسوندم به اتاق...تا درو وا کردم

از زبون هوارانگ

هوارانگ:کجایی تو الاغ؟

استیو:وای بچه ها گوشتونو بگیرید

انتظار داشتم دو تا کشیده مهمونم کنه ولی مثل اونایی که کشتیشون غرق که هیچی منفجر شده...همینطوری پایینو نگاه میکرد..رنگ صورتشم عین گچ شده بود

رفتم جلو و شونه هاشو گرفتم

هوارانگ :چته تو؟...

اصلا حرف نمیزد

استیو:من میدونم دردش چیه...از شام دیشبه

هوارانگ:استیو...خفه

جین اومد تو اتاق و رفت و خودشو انداخت رو تخت...حا لا عین چی سقفو نگاه میکرد

همون موقع دخترا درو  خیلی مُتمدنانه زدن

منم خیلی متمدنانه درو وا کردم

واونا هم خیلی وحشیانه مثل مغولا اومدن تو

لاکی:وا...پس چرا هنوز حاظر نشدین.....ا...این چرا اینقدر دپه

استیو:دپ؟

لی لی:منظورش دپرسه...

استیو:آههههاااااااااان

آلیسا:خوب میتونه از عصاره ی گل astrilcapitorinadi استفاده کنه...البته امیدوارم اینوقت سال پیدا بشه

هوارانگ خوب دیگه همتون خفه شید....زود وسایلاتونو جمع کنید بریم

از زبون جین

تمام خاطراتم با آسوکا داشت دونه به دونه به صورت HD میومد جلوچشمام نمیدونم چرا ولی خیلی داغون بودم

اصلا دلم نمیخواست برم پایین

نمیخواستم ببینم که... یعنی اون واقعا خودشو انداخت پایین

خداکنه خواب باشم

یعنی یعنی واقعا دیگه آسوکایی وجود نداره

همینطوری با قدمای سستم پشت بچه ها به سمت آسانسور می رفتم

نمیدونم چرا هیچ کس سراغ آسوکا رو نمیگرفت...البته تو اون وضعیت اصلا برام مهم نبود

داشتیم به در نزدیک می شدیم که از دور یه دختریو دیدم که خیلی شبیه آسوکا بود

یه تاپ مشکی پوشیده بود ویه دستمال گردن قرمز به گردنش بود یه شلوار لی جذب پوشیده بود و یه جفت کتونی all star قرمز هم پاش بود و دم در هتل به بیرون خیره شده بود

واقعا شبیهش بود

همینطور با تعجب داشتم نگاهش میکردم که یهو به سمت ما برگشت اخم ریزی کرد و با یه کوله رو دوشش و یه چمدون به طرفمون اومد

وقتی بهمون رسید گفت:پس شما کجایید 3ساعته منتظرتونم

از زبون لاکی

لی لی:ماشین گرفتی؟

آسوک:ا آره بابا الاناس که برسه

جین بد جوری با ترس و تعجب به آسوکا زل زده بود ولی آسوکا اصلا حواسش نبود

من آخر نفهمیدم اینا باهم خوبن-بدن فامیل ان دوستن دشمنن؟..خلاصه همیشه از کاراشون شاخ درمیارم

شایو:جین ...جین تو حالت خوبه

جین همونطوری به آسوکا زل زده بودگفت:ت...تو.. 

و با دستش به سمتش اشاره کرد

آسوکا که به نظر متعجب میومد یه نگاه به بقیه انداخت بعدم یه نگاه به جین...مثل همیشه بهش بی محلی کرد و روشو ازش گرفت و به سمت در راه افتاد...تا با حرف جین که کمی خش دار بود وایساد

جین :ت..مگه..مگه تو؟!!...زنده ای؟

همه ساکت بودیمو فکمون افتاده بود زمین فقط نگاه می کردیم

آسوکا برگشت و با یه نگاه سرد ویکم ترسناک به جین نگاه کرد

بعد از چند ثانیه مکث با قدمای خیلی آروم به سمت جین رفت قیافش یجوری بود گفتم جنی روحی چیزیه تو این یه سفری که باهاش داشتم همه جورشو دیده بودم اینجوریشو ندیده بودم

چند قدم که به سمت جین برداشت،جین عقب عقب رفت ولی آسوکا همینطوری آروم آروم بهش نزدیک می شد تا این که پشت جین به ستون خورد و نتونست تکون بخوره آسوکا هم بهش رسید جلوش وایساد و زل زد تو چشاش

معلوم بود جین ترسیده ولی ترسیدنشم با ترسیدن بقیه فرق داره اصلا لوس نیس

بعد از چند ثانیه مکث همونطوری که تو چشاش زل زده بود با تردید و همونطور لحن سردش گفت

آسوکا:یعنی.....من...من....مرده ام؟

جین هیچی نگفت آسوکا دستشو بالا آورد و دو تا از انگشتاشو گذاشت کنار گلوی خودش

نفس عمیقی کشید... حالت صورتش از سردی به سمت تعجب رفت

همینطوری داشت بیشتر تعجب میکرد که یهو همون انگشتارو گذاشت رو گردن جین 

همین که انگشتش به گردن جین خورد..

جین به طور کامل متحول شد انگار خنجر خورده بود چشاشم 4تا شده بود

آسوکا:راس میگیا اصلا نبض ندارم...ا چرا یهو اینجوری شدی چرا اینطوری نگاهم میکنی

جین که لرزش صداش پنج برابر شده بود گفت:آ..آسوکا...دستت..دستت

آسوکا:دستم چی؟

جین:دستت.........سرده!!!

هممون باهم جیغ کشیدیم:چی!؟؟؟

یهو دهن ههمون باز که بود باز تر شد...استیو هم که تا حالا داشت میخندید کپ کرده بود

آخه ینی چی وسط تابستون دستش سرده!!!

یهو آلیسا اومد جلو دست آسوکا رو گرفت بعد جیغ بنفشی کشید و پرید تو بغل شایو بعد عین آگهی بازرگانی گفت:دما ۵- درجه

دوباره هممون جیغ کشیدیم

بعد سکوت عظیمی حاکم شد

آسوکا روشو از جین گرفت و با تعجب به بچه ها نگاه کرد

آسوکا :وای......من عجب دوستای اسکلی داشتم خودم نمیدونستم...

بعد صدای بوق ماشین اومد

آسوکا:خوب دیگه بالاخره رسید...بریم

بعد به سمت در رفت

ما هممون کپ کرده بودیم و نگاش می کردیم که یهو آسوکا برگشت و داد زد:مگه با شما نیستم؟!!

بعد رفتیم و سوار ماشین شدیم

از زبون هوارانگ

توماشین

لاکی:آسوکا...میشه توضیح بدی چه خبره..بالاخره تو مردی یا زنده ای؟

 آسوکا پوزخندی زد و گفت:نمیدونم 

لی لی:اهههه..بس کنید بابا..زندس ..اینا ها دستش از منم گرم تر شده

بعد از کلی بحث ما تازه قبول کردیم که آسوکا زندس ولی جین تو تموم دعوا های ما هیچ عکس العملی نشون نمیداد و فقط از پنجره بیرون و نگاه میکرد
ولی خدایی تو این سفر خیلی چیزا از جین دیدم که فک می کردم ژنشو نداره...ولی اینم بچه باحالیه ها فقط باید یه ذره از اون بیخودی اخم کردن دست برداره

استیو :الان کجا میریم؟

آلیسا:فرودگاه

استیو:چی؟!..مگه

آلیسا:هیسسس

استیو:آخه...

آلیسا:هییییسسسس

استیو:مگه سباستین

تا اسم سباستین اومد لی لی شروع کرد به گریه و زاری کردن

لاکی:راحت شدیییی؟

استیو:ا این چرا اینجوری شد؟

آلیسا:سباستین یه ماموریت کاری براش پیش اومده پنج ماه رفته پیش بابای لی لی تو آلمان

لی لی همینطوری داشت گریه می کرد

استیو:ا...آخه نازی گریه نکن...ببخشید

آسوکا:تو یکی خفه شو

از زبون آسوکا

خلاصه بعد از یه مدت رسیدیم فرودگاه و آلیسا هم به زور لی لیو آروم کرد

داشتم همینطوری پشت بچه ها راه می رفتم که یهو یکی چنان با سرعت قدرت و خشونت مچ دستمو کشید که اصلا نفهمیدم تو فضام یا رو هوا بعد از چند ثانیه از تو جمعیت بردم یه گوشه

بعد دیدم جین جلومه فوری مچمو از دستش کشیدم 

آسوکا:چته تو؟دستم کنده شد..

جین:من چمه؟تو چته؟

آسوکا:من چمه؟

جین:تو چته؟

آسوکا:من؟

جین:اااااااه...بسه دیگه...اعصاب ندارم سریع توضیح بده

آسوکا:چیو؟

جین:حوصلمو سر نبر...

آسوکا:آخه خب بگو چیو توضیح بدم...چشم توضیح میدم

جین:در مورد امروز صبح

آسوکا:صبح؟

جین:آره هر کاری کردیو توضیح بده...زود

آسوکا:خوب...بزار ببینم...امروز صبح زوووووود از خواب پاشدم

رفتم در اتاق یه نفر...یه پسره مغرور خودشیفته درو باز کرد

من یه چیزی ازش خواستم و اون قبول نکرد...چند ثانیه بعد از بستن در خودش اومد دنبالم و رفتیم پشت بوم

جین:خوب

آسوکا:خلاصه از جزئیات میگذریم ...هر چند اون جزئیاتش که بهش اعتراف می کرد از همه چی بیشتر حال داد..من پریدم و اون دویید

جین:خوب

آسوکا:خوب که پسره ی اسکل فک کرد من واقعنی خودمو کشتم در حالیکه من پریدم تو بالکن آخرین خونه

بعد از چند ساعت با یه کیسه یخ دستمو سرد کردمو رفتم سراغش 

طفلکی خیییلی داغون بود بعدشم که منو دید ترسیده بود...حیف شد چند تا نقشه دیگه هم داشتم که اجراشون کنم ولی دلم واسش سوخت

جین با یه نگاه سرد داشت منو نگاه می کرد البته با نگاهش در حال بریدن کلم بود

آسوکا:چیه ؟ تازه با هم بی حساب شدیم موش موردگی بازیتو یادت نره ها

با این حرفم خندش گرفتو نگاهشو ازم گرفت

بعد از چند ثانیه انگار که داشت به محاسبه می پرداخت گفت

جین:باشه راست میگی کامل کامل بی حسابیم

آسوکا:راس میگی ؟

جین:آره..درسته من اندازه ی تو که داشتی گریه می کردی ناراحت نشدم ولی خوب...

آسوکا:چی!؟ولی خودم دیدمت مثل جنگ زده ها دپرس دپرس بودی رنگ به رخسار نداشتی

جین پوزخندی زد

جین:کی؟من؟..خخخ فک کنم پریدی مختم پریده توهم می زنی

یه پوزخند تحویلش دادم

آسوکا:ولی هوارانگ که می گفت خودتو انداخته بودی روتخت و مثل دیوونه ها سقفو نگاه می کردی با هیچ کس هم حرف نمی زدی و قیافت خیلی تو هم بوده و...

پرید وسط حرفم

جین:استاپ بابا...نفس بگیر یکم.....

آسوکا:خوووب؟...

جین:خوب که چی اصلا...اصلا ...اونا واس چیز دیگه ای بود...اصلا هر چی که باشه...خخخخخخخخخخ....از قیافه ی تو وقتی گریه می کنی که بهتره..خخخخخخ

آسوکا:هوووییی..رو آب بخندی

جین:خخخخخ...خخخخخخخ...وا واقعا ببخش...وقتی به اون لحظه فک می کنم...خخخخخخخخخخ...آخه قیافت مثل این دختر حسابیا شده بود...اصلا اون آسوکای گودزیلا نبودی یکی دیگه بودی...ولی..خخخخخخ

آقا همینطوری دلشو گرفته بود و می خندید منم دست به سینه در حال تماشاش بودم...حقم بود..ولی جین ....جیییین که تا حالا دو صدم ثانیه هم لبخند نزده بود دو ساعته داره جلوی چشمای من قهقهه می زنه ولی با لبخند قیافش خیلی باحاله ها

جین:آهان...چیزه ...تو کافی شاپ چی گفتی؟...سر قبر فامیلامون!؟..خخخخخخخخخخحخخخخخخخخخخ

آسوکا:خب دیگه بس کن

یهو دستشو گذاشت زیر چونش و مثل متفکرا که چیزیو کشف می کنن گفت

جین:ولی قیافه ناراحتتو تا حالا ندیده بودم...با گریه خییییییییلی عوض میشی...

آسوکا:اینو صدمین باره که میگی

جین:خخخخخ...راس میگی

منو ببین واسه فامیامون اشک می ریزم اونوقت اون از گریه من خندش می گیره

جین بعد از چند ثانیه بالاخره خندشو مهار کرد

جین:خیلی خوب حالا ترش نکن...منم ناراحت شدم

آسوکا:از چی

جین:خوب از اینکه به مدت ۵دقیقه مردی

آسوکا:خوب خدارو شکر پس این به اون در

جین:آره بی حساب بی حساب ....

داشت دو باره خندش میگرفت که یه چش غره کوتاه رفتم

جین:خیلی خوب بابا آروم باش ...خخ.اهم...دیگه نمیخندم

مثل همیشه اخم نصفه نیمه ای روی صورتش نشست و رفت

جین:بیا بریم دیگه

باخودم گفتم این دیگه کیه

از زبون لی لی

ااااااااهههه پس اینا کجان

..
آلیسا:اوناهاشن

جین داشت به سمت ما میومد آسوکا هم با فاصله ی زیاد پشتش بود

شایو تا جینو دید فوری دویید سمتش

شایو:جین...کجا بودی ....کلی نگرانت شدم

جین با همون اخمی که همیشه داشت گفت

جین:همین اطراف

هوارانگ:خیلی خوب حالا بدویید تا از پرواز جانموندیم

از زبون آلیسا

خوب بالاخره سفرمون به پایان رسیدو بر گشتیم طولی نکشید که کلاسای تابستونی شروع شد....ای خدا دوباره مدرسه
...
ادامه دارد

کجا داری میری؟....بدو اول نظر بده بعد برو آفرین


[ شنبه 6 شهریور 1395 ] [ 13:38 ] [ Ermina ] نظرات (10)



      قالب ساز آنلاین