X
تبلیغات
رایتل





♠TEKKENIX♠

 اینم از قسمت سومش...


برو حالشو ببر...ادامه...


 خوب دیگه تا اینجا شو که خودت میدونی...دیگه خلاصه نمیکنم..اگرم نمیدونی شرمنده باید برگردی قسمتای قبلیو بخونی..خلاصه شدنی نیس....

و اما ادامه ی داستان....

.

.

.

از زبون آسوکا

بعد از دسر ناهارو آوردن ..نا هارو خوردیمو ..سوار ماشین شدیم

از زبون آلیسا

هوارانگ:کجا میریم؟

آلیسا:پارک..شامم اونجا میزنیم

استیو:لات شدیا؟

لارس:لات عمته...

استیو:عمه ندارم..ههههه

لارس :خوب خالته

استیو :خخخ اون که واقعا لاته..

جین :اِاِ ...خفه شید دیگه

استیو:چشم

هوارانگ:خوش به حالت...اینقدر دیوونه ای که هییییچ غمی نداری..

استیو:آره خوب..

جین:آخ

یهویی آسوکا پرید....

آسوکا:چی شد؟ .....چی شد؟ جاییت درد میکنه...؟؟؟

جین بیچاره که از تعجب داشت شاخ در میاورد گفت:میخواستم بگم آخ یادم رفت به مامانم زنگ بزنم.....

جین:تو خوبی....؟؟عین دیوونه ها شدی...رنگتم که عین گچ سفید شده...

آسوکا هیچی نگفتو سرجاش نشست..

لی لی:هه....هیچی نیس طبیعیه مال آب و هوای اینجاست..فک کنم بهش نمیسازه...خودش خوب میشه..

هوارانگ:قیافش یه جوریه انگار قراره کسی بمیره...

آسوکا دو باره پرید:ببند دهنتو تا خودم ...

بعد دو باره خونباد شد و نشست

خخخ قیافه ی هوارانگ دیدنی بود ...خخخ انگار غول دیده بود..

هوارانگ:نه زیادم طبیعی نیس...کلا اِرور داده..

آسوکا:ببین...

هوارانگ:خیلی خوب ..خیلی خوب ..منو نخور...شما خانوادتن خشمتون خشم اژدهاست...همتون دویل تشریف دارید

جین:خیلی خوب حالا تو هم لازم نکرده زر مفت بزنی

بلا خره رسیدیم به پارک..

از زبون آسوکا

وای هنوز اثر نکرده...اگه بمیره چی...بیچاره گناه داشت خیلی هم بد نبوداا....تو پارک هر کی داشت یه کاری میکرد...شایو و لی لی داشتن بدمینتون بازی میکردن ..پسرا هم داشتن والیبال بازی میکردن..

آلیسا هم رفته بود بستنی بخره..منم نشسته بودم رو نیمکت و از استرس یخ زده بودم...دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم

آسوکا: جین

جین:چی میگی؟

آسوکا:بیا کارت دارم

جین در حال والیبال بازی کردن:مگه نمیبینی کار دارم..بعدا بگو

آسوکا:همین الان ...بیا

جین :واسا..

جین :چیه؟

بردمش پشت ساختمون که کسی نبینتمون

آسوکا:اِاِ..بیبین من باید یه چیزیو..بهت بگم

جین:منتظرم

آسوکا:خوب

جین:اههه..بدو دیگه ....

آسوکا یه نفس عمیق میکشه و میگه:من..تو دسرت..

جین:مرگ موش ریختی ها...اشکال نداره من دیگه مقاوم شدم..

آسوکا:نه

جین:پس چی

آسوکا:من تو دسرت ...موز .....ریختم...

جین:چیییییی؟؟

جین:ببین...اصلا شوخی با نمکی نبودااا

آسوکا: -_-

جین:چرا این کارو کردییی؟؟

آسوکا:همش تقصیر ...اَه ولش کن  تو الان نباید احتمالا قرص ضد حساسیتی چیزی بخوری..

جین:تو....تو....آخ

یهو محکم دلشو گرفتو افتاد زمین..واااااای داره اثر میکنه...خدایااااا..حالا چیکارکنمممممم

آسوکا:وای..بچه ها بدویید بیایید که بچه مردم از دست رفت

جین:نه...نرو ...من دیگه آخرامه..بیا آخرین حرفامو بشنو(وصیت)

دوییدم سمتش و نشستم

آسوکا:بگو...

جین از این به بعد با نفس نفس زدن حرف میزد:به مامانم زنگ بزن بگو کجایی که پسر دسته گلتو کشتن

 به استیو بگو خاک تو سرت یکم بزرگ شو اندازه خر سن داری...

به هوارانگ بگو خیلی اُلاغه..ولی مرامشو عشقه بچه با معرفتیه...دمش گرم

پس از سال ها داشت گریم میگرفت...اولین باری بود که کسی منو به گریه مینداخت..هیچی از دهنم بیرون نمیومد ...حسسسسابی داغون شده بودم..به خودم میگفتم.....من از اینم دویل ترم 

جین:آخ...جوون مرگ شدن خیلی بده...اِ!..


به بابام بگو اون دنیا هم منتظرشم بیاد باهم دعوا کنیم ...فراموشش نمیکنم

آهان..به...آلیسا هم بگو حتما دو سال یه بار CPUشو عوض کنه

به.....

یهو چشاشو بستو دیگه هیچی نگفت...یعنی مرد؟!!.....مُرد؟؟........وااااای...

آسوکا:جییببن....جیییننننن!...نمیر بابا....خیلی بی شعوری که مُردی...دیوونه پاشو....

یه ذره چشاشو باز کرد

جین دوباره نفس نفس زنان:آه..یه چیزیو یادم رفت بگم.......آه ه ه...آخ خ خ...درباره ی خودته...خوب...باید بهت بگم که....

آسوکا:چی؟؟؟؟

جین:من.....هیچ وقت

.

.

آسوکا:تو هیچ وقت چی؟

جین:هیچ وقت....هیچ وقت......

.

.

.

آسوکا:هیچ وقت چی؟؟

جین:هیچ وقت....به موز حساسیت نداشتمو ندارم....بهت تو دروغ............آسوکا؟داری.....گریه ،....میکنی؟؟؟؟؟!..تو..؟؟!

آسوکا:به من دروغ گفتی....

جین سرشو تکون داد

آسوکا:همه ی اینا هم موش موردگی بازی بود؟

دوباره سرشو تکون داد..بهد از چند ثانیه مکث

از زبون جین

جین:خخخخ.،هاهاهاها..خخخخ..وای..خخخخ..هاهاها.......

وای دلم واقعا داره درد میگیره....خخخخخخخخ هاهاهاها..

آسوکا هیچ عکس العملی نشون نمیداد..همینطوری خشکش زده بود..

جین:گریه نکن حالا..فعلا نمیمیرم...هاها خخخ بهترین سفر زندگیمه...من رکورد زدم

آسوکا:میخندی ها؟؟

جین:خخخخ..موفقیت به گریه انداختن تو پیروزی کوچکی نیست آسوکا...خخخخخ

آسوکا:...خوشحالم که زنده موندی

جلو خندمو گرفتم..خیلی خونسرد پاشود و اَشکاشو پاک کردو رفت..

یعنی ناراحت شد..؟؟.


..

از زبون آلیسا

بستنیا رو آوردم.تقریبا شب شده بود..همه بودن به غیر از آسوکا و جین

آلیسا:این دو تا کوشن؟

هوارانگ:نمیدونم

دیدیم..از دور دارن میان..

آلیسا :خوب پس اومدین...بیا آسوکا شکلاتی واسه تو که دوس داری..وانیلی هم واسه تو جین

آسوکا:من نمیخورم..

جین:منم نمیخورم

شایو:کجا بودین؟

آسوکا:به تو ربطی نداره

هوارانگ:چی شد تا دو دقیقه ی پیش داشتی به من درس اخلاق میدادی..چی شد یهویی

آسوکا :ببین الان اعصاب ندارم...

هوارانگم دیگه هیچی نگفت..

استیو:لی لی...یه چیزی ..

لی لی:چیه..؟

استیو:اینجا دستشوییش کجاست؟

لی لی: اوناها ...اونجاست

گفت مرسی و دویید..

لی لی:خوب...کجا بریم..؟

جین:واس امروز بسه ..بریم هتل

شایو:چی؟..ولی جین تازه داره به من خوش میگذره

جین:خوب بگذره..به من که خوش نمیگذره ..من رفتم خداحافظ

شایو:اِ...جین صبر کن منم بیام

داشتیم وسایل ها رو جمع میکردیم که لی لی یواشکی رفت پیش آسوکا

لی لی:خوب چی شد؟

آسوکا:چی چی شد؟

لی لی اومد نزدیک تر

لی لی:بابا قضیه دسر دیگه

آسوکا: کاشکی سَم ریخته بودم...

لی لی:مگه؟!

آسوکا:اصلا حساسیت نداره...چرت گفته بود...باید حدس میزدم

لی لی:چیییییییی؟!!

آسوکا: چی شده مگه حالا...؟!!!

لی لی:هااآااا...هه...هیچی....فقط یکم تعجب کردم

آسوکا: آهان..من میرم سوار ماشین شم

وقتی همه ی بچه ها رفتن شایو رفت پیش لی لی و محکم زد پشتش

شایو:چی شد پس؟!

لی لی:خوب

شایو :تو به من قول داده بودی یه کاری میکنی که بینشون به هم بخوره ولی الان عوض این که جین به آسوکا محل نذاره فعلا که آسوکا به اون محل  نمیزاره...چی کار کردی..تو که گند زدی..دیدی چه طوری با من رفتار کرد..

لی لی:هوووو ...بسه دیگه اینقد ورور نکن ..خوب نقشم نگرفت

شایو:واس چی تو نقشه تو باید جین بمیره؟؟...خوب آسوکا رو تو خطر مینداختی...

لی لی:به همین خیال باش...شاید باهاش خوب نباشم ..ولی هنوز بهترین دوستمه

شایو:بهترین دوست؟..خخخ..اون بیشتر به تو مثل یه کنه نگاه میکنه تا یه دوست

لی لی:دیگه داری حرف اضافی میزنیا....نذار برم به جین جونت بگم که...

شایو:فقط اومدم بگم قولیو که بهت داده بودم از سرت بیرون کن...تا وقتی که این دوتا اینجورین ...خوابشو ببینی

اینو گفت و رفت

رفتیم سوار ماشین شدیم...تو ماشین همه ساکت بودن..

لی لی:آخه هنوز که خیییلی زوده...ساعت هنوز هفته

هوارانگ:راس میگه...بریم...اِ..بریم

لی لی: فهمیدم....سباستین برو همونجا که خودت میدونی

یباستین:چشم خانوم

هوارانگ:کجا؟

لی لی :وایسا خودت خواهی فهمید

.......تاسفانه یا خوشبختانه....

ادامه دارد...

.

برو نظرتو بده


[ جمعه 30 مرداد 1394 ] [ 11:06 ] [ Ermina ] نظرات (11)



      قالب ساز آنلاین