X
تبلیغات
رایتل





♠TEKKENIX♠

 ببخشید که اینقدر دیر شد...داستان آماده بود ولی حوصله نبود
قسمت بعدی رو زود میزارم منتظر باشید
خوب بدویید ادامه 
....
 تو قسمت قبلی داشتیم که بچه ها دسته جمعی برای تعطیلات تابستونی رفتن موناکو.. و بعد از شام میرن هتل و لی لی شب یه صداهایی رو میشنوه و آسوکا رو بیدار میکنه آسوکا هم میفهمه که پشت پرده یه نفره ...و وقتی پرده رو کنار میزنه........

از زبون آسوکا

دیدم یه دختره با مو های طلایی بلند که مثل شایو دو گوشی بسته بود داش با PSP از این زامبیا بازی میکرد ......صداشم تا ته بلند کرده بود.  حالا نمیدونم  چرا هدفون هم زده بود به گوشش.....

آسوکا:اهممم....ببخشید.

دختره بازیشو نگه داشت گفت :بله؟

آسوکا:میتونم بپرسم.....اینجاااااا چهههههه غلطیییی میکنیییی؟؟؟

دختره:خانم راچفورت؟

آسوکا:کجای من شبیه اونه؟؟ ....چرا صدای بازیتو اینقدر بلند کردی؟

دختره:نه من اصلا بلند نکردم....تازه اگه بلندم باشه امکان نداره‌ از هدفونم بیرون بره...

یه نگاش کردم دیدم کابل هدفونش آویزونه...تو PSP نیس ...خواستم برم سرمو بکوبم به دیوار ...اما خونسردیمو حفظ کردم...سر کابلو برداشتم خواستم بکنم تو چشش تا کور شه ولی بازم خونسردیمو خفظ کردم...

آسوکا:ییییییییین

دختره:اههه !! خخخخخخخخخخخخخ...ببخشید..

آسوکا:هه.   هه.    ههه    داشتی یه نفرو میکشتی ..

دختره:حالا ولش کن

دستش جلو آورد خواس بهم دس بده

دختره:من لاکی ام

یه لحظه یاد جین تو تیکن تگ افتادم...هیچ وقت اون لحظه یادم نمیره خیلی حرصمو در آورد...اما ولش کن مدلشه دیگه..

باهاش دست دادم.

آسوکا:آسوکا ام

لاکی:خوش بختم

برگشتیم تو .. دیدم ببلهههههخخخخخخ

لی خانم دوباره غش کرده

دو سه تا زدم تو روش:لی لی پاشو بابا این جغله بود 

لی لی:آه من مردم...؟ چی؟تو ؟

آسوکا:میشناسیش؟

لی لی: آره بچه که بودیم خونه هامون تو یه کوچه بود

آسوکا:خیلی خوب خدارو شکر دو دوست به هم رسیدن ...حالا اجازه میدید بریم بخوابیم؟؟

لی لی و لاکی:باوووووشههههه...

شایو:یووووووهووووووو پاشید صبح شده...خورشید میدرخشه و روز اول حال و حولههههه

آسوکا:ساعت چنده؟

آلیسا:۷

آسوکا پتو رو میکشه رو سرش:چی؟ برو بابا من هنوز خوابم میاد....چه زود ۷شد..

لی لی پتو رو کنار میزنه:پاشو دیگه چه قد میخوابببببییییی!!!

آسوکا:تو که حرف نزن همش زیر سر خود توعه...دیشب مگه گذاشتی بخوابم..

لی لی:من که نمیدونم راجع به چی حرف میزنی..

آسوکا:آره؟؟....خرت از پل گذشت؟؟یادت رفته دیشب چه گریییییه ای میکردی؟؟

آلیسا و شایو:چچچچچیییییی؟

شایو:لی لی ...تو؟؟...گریهههه؟

آلیسا:واااااا مگه داریم؟

لی لی :آسوکا ..دارم برات...

آسوکا:داشته باش...منو میترسونی؟!هه

لی لی:

رفتیم سوار ماشین شدیم..

از زبون  آلیسا:

هوارانگ:خوب برنامه چیه؟ ااا! این کیه لی لی؟

لی لی:معرفی میکنم..بهترین دوستم  لاکی

لاکی:سلاااااام...از دیدنتون خیییلی خوشحالم...

جین:خدایا این دیگه کیه...یه همسفردیگه

تو ماشیین هر کی داش با گوشیش ور میرفت..به غیر از آسوکایه بیچاره که خواب خواب بود..

بعداز چند دقیقه،،،

از زبون جین:

استیو:خوووب پاشیید.. رسیدیم..موزه ی موناکو..

هوارانگ و جین:موززززه؟؟

لی لی با اشووه:هوارانگ؟!تو هم؟!

هوارانگ:منظورم اینه که چه خوب یه تنوعی هم هست مگه نه جین؟

جین:نه

هوارانگ بد بخت هم حسسابی خیت شد....

بالاخره رسیدیم..یهو همه به درماشین عیین مغولا حمله کردن و من موندم آخر..پیاده که شدم دیدم آسوکا تو ماشین هنوز خوابه...:ای خدا حالا من بد بخت باید بیدارش کنم.

جین:آسوکا...آسوکا...آسووووکاااا

نه..این بیدار بشو نیس حتما باید تکونش داد:آسوکااااااا

آسوکا:اااااااااااااا...زامبیییییی.

جین:اهه ..چته بابا کر شدم..این جا که زامبی نیس

آسوکا خمیازه ای کشید و :لی لی ...لی لی....من بالا خره میکشمت...

بعدم اعصاب خورد از ماشین پیاده شد....من نمیدونم این با این اعصاب گندش چطوری اینقدر خوش تیپ میگرده...

آسوکا:ببینم چیزی گفتی؟؟

جین:نه

آسوکا:آهان...پس بیا بریم تا عقب نیفتادیم...

با لاخره رفتیم تو موزه

آلیسا:او لا لا...چه شیک

استیو:اهههه..فکم افتاد

آسوکا:شبیه خونه جینپاچی خدابیامرزه.مگه نه؟

لارس و استیو و هوارانگ و جین:خخخخخخ

لی لی:هه.  هه.   هه.   نمکدون

.هوارانگ:خوب چرا عین دیوونه ها واستادید بریم تو دیگه

بلاخره رفتیم تو یه دختر راهنمامون شده بود.تاریخ پیدایشو اسمو از این جور چرتوپرتارو توضیح میداد..بازدید از این موزه ی ...که تموم شد...

از زبون آلیسا

یهو دیدیم یه گروه دختر فشن تی وی اومدن جلو و ریختن سر لی لی انگار دوستاش بودن دوستاشم مثل خودش 

جین:خوب جمعتونم که جمع شد ما میریم زود میایم

هوارانگ:بابا تازه داشت..

جین:حرف نباشه همین که گفتم

شایو:منم میام

استیو:متاسفانه نمیشه فقط پسرااا

شایو:حالا کجا میرین ؟

هوارانگ:دیگه ..حالا...بای

پسرا رفتنو لی لیو دوستاش هنوز داشتن ورور میکردن باهم بعد از چند ساعت هم رفتن 

لی لی:خووووب..بچه ها تا اونا بیان حوصلمون سر میره بیاید جرأت حقیقت بازی کنیم

آلیسا:این دیگه چه جور بازیه 

شایو:خوب ببین یه چیزیو مثل بطری وسطمون می چرخونیم سرش طرف هر کی افتاد جواب میده تهش هم سمت هر کی افتاد سوال میپرسه اگه اونیکه جواب میده اگه گفت جرأت یه کار سخت میگیم که باید انجام بده اگه گفت حقیقت یه سوال ازش میپرسیم که باید راستشو بگه

آلیسا:آنالیز شد

مثل دایره نشستیمو بازیو شروع کردیم لاکی بطریو چرخوند سر بطری طرف شایو بود و آسوکا باید میپرسید

آسوکا:جرأت یا حقیقت؟

شایو:مممم ...حقیقت

آسوکا:خوب تمام حرفایی رو که باید بهم میگفتیو نگفتی بگو

شایو:چی؟؟

آسوکا:همین که شنیدی 

شایو:ااا خوبب مهمونیه آخر سال که با جین اومده بودی من لباستو از پشت جر داده بودم..اونموقع که داشتیم میرفتیم تولد جین یادته داشتی میرفتی زیر تریلی ..من ترمز دچرخهتو خراب کرده بودم ..یادته بچه گربه ی تو مریض شده بود ...من تو شیرش یه چیزی ریخته بودم چون جین از اون گربهه خوشش اومده بون ولی متاسفانه گربت همشو نخورد وگرنه حتما میمرد..اونموقع که تو مدرسه داشتیم امتحان خوانندگی میدادیم من میکرفونتو دست کاری کردم که صدات شبیه خروس بشه ...خخخخخ ولی خیلی خنده داربود..با لی لی کلی مسخرت کردیم خخخخخخ.یه بار دیگه هم بود که......

آلیسا:شایییییییووووووو.......تو رو خدا بس کن .

آسوکا فقط داشت نگاه میکرد

لاکی:اههههم ...شایو جین گفت کارت داره

شایو :راسییت میگی کووو ...

لاکی :بیاببرمت

شایو:باشه بریم

آسوکا خشکش زده بود چند بار دستمو جلو چشش تکون دادم که یهو

آسوکا:اصلا به ریختش نمیخورد ...ا ...ا...ا..دختره ی پررو...به من چه جین بهت محل نمیزاره..واسا دوباره ببینمت ...می کشششششمتتتت..

آلیسا:حالا ولش کن

بعدم بطریو چرخوندم..لی لی باید از آسوکا میپرسید ..آسوکای بیچاره به تیربار گرفته شده

لی لی:خوب جرأت یا حقیقت؟

آسوکا:چون میدونم آدم فضولی هستیو این جا نمیتونم دروغ بگم...جرأت

لی لی:آم...مطمئنی ؟

آسوکا:بگگگگگو

لی لی:باشه خودت خواستی،،،،یه ساعت دیگه باید بریم ناهار بخوریم...تو باید تو دسر جین موز بریزی ..

آسوکا:

لی لی:چی شد کُپ کردی؟

آسوکا:لی لی ..من هرچقدر هم از اون بدم بیاد ..نمیام بکشمش که.حساسیت اونم از اون معمولیا نیس که .تازه اگه بعدشم زنده بمونه ...منو دیگه زنده نمیزاره..!!

لی لی:متأسفم..چاره دیگه ای نداری..باید این کارو که گفتم بکنی..دفعه ی قبلی یادته...منم دلم نمیخواست اون کاریو که بهم گفتیو بکنم ولی به خاطره بازی کردم

آسوکا:.........لی لی.........تو بی رحم ترین آدم روی زمینی..

لی لی لبخندی میزنه و میگه:خودم میدونم

از زبون آسوکا

یهو دیدیم پسرا اومدن..شایو مثل چسب به جین چسبیده بود..اصلا کارای شایو یادم رفت...فقط فکر بد بختیه خودم بودم

لی لی:خوب پس اومدین خوش گذشت؟؟

جین با تمسخر:آره..خیلییییی..

لی لی:اوه...من که خیلی گشنمه ...این جا یه رستوران عالی هس...چطوره بریم ناهار

جین:آره بریم

حالا اگه یه جایه دیگه بود به خاطر اندامشم که شده نمیخوردا

استیو :بدویید بریممم..

تو رستوران من موزارو ریختم تو دسر جین بعد رفتیمو سر میز نشستیم..

گارسون دِسرارو آورد..همین که جین خواست بخوره...

آسوکا:جین...تو که دسر نمیخوردی..

جین :خوب حالا میخوام بخورم ..مشکلیه؟؟

آسوکا:چی؟؟نه!

آسوکا:جین

جین :دیگه چیه؟

آسوکا:اممم...میای دسرامونو با هم عوض کنیم؟؟

جین:چی شده ؟مهربون شدی؟..نه خیر نمیخوام خودت بخور

تا خواست چیزی بگم لی لی جلو دهنمو گرفت...واااای...دسرو خورد..همشو هم خورددد....خدا یا منو ببخش....


[ چهارشنبه 21 مرداد 1394 ] [ 12:26 ] [ Ermina ] نظرات (10)



      قالب ساز آنلاین